تبلیغات
رهگذر تنها... - شهید بزرگ...دکتر چمران

رهگذر تنها...

رهــــــــــــگـــــــذری در تــــنـــهایـــی هــــای زنـــدگـــــی

سلام دوستان گل
امروز دو تاموضوع رو تو ی پست میذارم...
و یک پی نوشت
بهتون نیازمندم...
لطفا تا آخر این پست
با من همراه باشید...
اولین پست مربوط به شهید چمران
امروز روز شهادت کسیه که با وجود همه ی افتخارات و مقامات برتر علمی پژوهشی در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور پیدا میکنه و از مقامات و مادیات دنیوی دل کنده و برای دفاع از دین و ناموس و وطن عزیزمون ایران تو سخت ترین شرایط شرکتت میکنه و به درجه رفیع شهادت نائل میشه....
یکی از مناجات های شهید چمران رو براتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد...

مغموم

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.

 

روحش شاد...یادش گرامی

و پست دوم مربوط به شهید دکتر علی شریعتی می باشد که 29خرداد درگذشتش بود...
دکتر شریعتی در دمشق در کنار قبر مطهر حضرت زینب دفن می باشد...همانطور که خودش وصیت کرده بود عمل شد.
او فرموده بود:::دوست دارم شهید شوم و در کنار قبر آن شیرزن اسلام،حضرت زینب (س) به خاک سپرده شوم...
یکی از مناجات های زیبای دکتر را که خیلی دوسش دارم رو براتون مینویسم...
خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم  رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص !
روحش شاد و یادش گرامی

و در پایان مرثیه ی شهید چمران رو در وصف شهید شریعتی رو براتون میذارم....
لطفا برای خوندن این مرثیه ی زیبا به ادامه ی دلنوشته مراجعه کنید...

مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران

ای علی! همیشه فکر می‌ که تو بر  من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من   بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های  از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان  به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را  شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.


ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود…
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم….


ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو « غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را  ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و  به راه می‌اندازد! من  ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد … .

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد…


پی نوشت:::

دوستان ازتون ممنونم که تا اینجای متن با من همراه بودین...یه خواهش کوچیک ازتون دارم...

یکی از همسایه هامون که یک زوج جوون و خوبی هم هستن الان یک سالی هست که بچه دار شدن...و من بعد یک سال تازه امروز گذری این بچشونو دیدم...یه دختر خیلی ناز،خیلی نا،خیلی ناز و خوشگل و تو دل برو...

اما متاسفانه این دختر عزیز ناشنواس...با اون دل پاکتون از خدا بخواین شفا پیدا کنه...من که دختر رو دیدم خیلی منقلب شدم...بیچاره پدر و مادرش...خونواده ی متوسطین...واسشون دعا کنین...

ممنونم

شاد باشید 

و

دل آرام



[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ مسافری تنها ]

[ دلنوشته() ]