تبلیغات
رهگذر تنها... - یا ابالفضل العباس

رهگذر تنها...

رهــــــــــــگـــــــذری در تــــنـــهایـــی هــــای زنـــدگـــــی


تمام مردان که رفته باشند....
وقتی تنها محـــــــــــــ رم زینب(س)حســــــ ـیــــن (ع) باشـــد و عــــــباس(ع). . .
وقتی که فقط پرچمدار و علمدار از تمام سپاه مانده باشد...
وقتی فقط یک عباس(ع) از بنی هاشم مانده باشد....
وقتی که فقط یک "عمو" ب
رای بچه ها مانده باشد . . .
وقتی فقط همین یک باقیمانده . . . وقتی این تنها "امید"...وقتی علمدار و پرچمدار سپاه . . .طلب اذن کند...
حــــــــــســـ ــــــــیــــن (ع) هم که باشــــد . . .
هزار و هزار و هزار داغ هم که دیده باشد . . .
با تمام صبرش...
فَبَکی الحُسَین بُکاءً شَدیدا
نگاهش با نگاه عباس(ع)یکی میشود:
یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی...یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب
برادرم......تو ستون خیمه ها ی منی . . . اگر بروی . . . خیمه ها. . .
کودک به کودک....زجه به زجه..ناله به ناله . . . میان کلام ابا عبدالله پیچید.....بوی تشنگی. . . نوای العطش .. .هرم بی طاقتی . . .
فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء
فقط کمی ....آبـــــــــ ـ . . .فقط کمی . .
.
.
نیزه میزد....شمشیر میزد..میتاخت..م ی افتادند..دانه دانه نه...فوج فوج
فرصت نمیداد..هلاک میشدند....دانه دانه نه...گروه گروه
میدرید سپاه ظلم را...رشته رشته میکرد کوچههای نبرد را .. . .
متلاشی میکرد...حلقه های محاصره را...
مگـــــــر کـــــــسی جرات داشتـــــــ رو به روی ماه بنی هاشم نبرد کـــند؟
"رو"..به.."رو". .
مگر کسی جرات داشت روی ماه را بیند و. . .
راهش به شریعه باز شد . . . زانو زد کنار فراتـــ. ...
و فرات....عکس قمر بنی هاشم را . . . به صورت میکشید و میبویید و میبوسید . .
دست گرمش را به زیر خنکای آب برد .. .ترک لبانش میسوخت...زبانش در طلب آب خون میتراوید...
نفسش فقط یک قطره آب را نفس نفس میزد...
آب را با دست بالا آورد . . .اما
ذَکَرَ عَطَشَ الحُسین وَ أهلِ بَیتِه
صدای گریه ی علی اصغر تمام شریعه را پر کرد..
دستانش به گریه افتادند...
آب روی آب ریخت..
قمر...روی آب...متلاطم شد . ..فرات...متلاطم شد . .
عباس..متلاطم شد...
شتاب کرد...مشک را به دوش انداخت....به اسب نشست...تاخت..
باران تیر بر زره اش مینشست...سی هزارگرگ دوره اش کرده بودند....میهراس یدند و میجنگیدند...
عباس بود و مشک..عباس بود و ترک لبان علی...عباس بود و خواهش حسین..عباس بود و العطش سکینه
عباس بود و مشک . ..
تن به تن..نه...
تن به سپاه میجنگید و می خروشید..
که شمشیری...دست راستش را........فرصت فعل گذاشتن هم نیست....
مشک را به دست چپش سپرد....میتاخت. .میشتافت....به خدا قسم اگر دست راستمرا قطع کنید من دست از حمایت دینم....
دیگر دستی نماند. . .
کسی از پشت نخل دست چپش را . ..هم..
عباس بود و مشک.....مشک بود و دندان...
دیگر نتوانست رجز بخواند که اگر دست چپم را هم.....مشک به دندانش بود . .
خوابید بر مشک تا بتازد...
بی دست....بی شمشیر...بی دست...
با مشک...
اما . . .
تیر . . . همه جارا خون کرد . . . .تیر همه جا سرخ کرد...
تیر نخلستان و میدان و شریعه را به خون کشید ...
اما ... عباس(ع) با چشم نمیدید که بی چشم نبیند. . .
عباس وقتی فهمید نمیبیند. . .
که شنید ...جرعه های آب . .. بر تن اسب. . . شره میکند
عباس وقتی حس کرد دست ندارد . . .
که فهمید . . مشک . . دیگــــــــر مشک نیست .
آه...چقدر عباس در خود شکست . . .وقتی که که آب . . جرعه جرعه در مشک . . . میشکست . .
. عمود . . .بر علمدار . . عمود شـــــــد . .
شکـافتـــــــ . . تا ابروانش . . .و شکــــــــافت . . ماه . .
عباس . . . در محراب پیشانی اش . . .به خون نشست . . .
طاقت بدنش رفت.....توان پایش رفت..
دیگر دستی نمانده بود..که رمق از دستانش برود...
علمدار....با تیر بر چشم....با مشک خالی . . . با جای خالی دست هایش به زمین افتاد . .
حالا دیگــــــــــــ ـــر وقتش رسیده بود . . .
اگر تمام عمر ذکر لبش مولا و سیدی بود...حالا وقتش رسیده بود . .
اینجا باید...برادری.. .برادرانه....به داد برادر میرسید . . .
صاحَ إلی أخیهِ الحُسین أدرِکنی
و حسین (ع) شنید.....
و حسین(ع) دوید......
و حسین(ع) خم شـــد . . . ألانَ إنکَسَرَظهری ..
آه. . . عباس(ع) . . .حسین(ع) . . دارد بر بالین تو...وَ غَلَّت حیلَتی میخواند . . .
عباس (ع). . . برخیز و ببین . . . شکسته های تو . . . شان نزول آیه ی امن یجیبشده است . . .
بلند شو پناه حرم . . . نگذار حسین(ع) اینگونه "مضطر "را به تفسیر بکشد . . .
یل ام البنین....بلند شو . . . حسین دارد جلوی دشمنان وَ وَ نَقطَعَ رَجائی را زمزمه میکند . . .
مگذار هلهله ی دشمن . . . بر زبان حسین(ع) "وَ شَمُطَ بی عَدوّی" بنشاند . .
اصلا جواب سکینه را......نه جواب العطش...نه عباس(ع)...
جواب "أبَتا هَلَ لکَ عِلمٌ بِعَمّی العَبّاس" را چه بدهد؟


[ سه شنبه 23 آبان 1391 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ مسافری تنها ]

[ دلنوشته() ]