تبلیغات
رهگذر تنها... - آقام....مولام...امام و مقتدای من :::علی (ع)

رهگذر تنها...

رهــــــــــــگـــــــذری در تــــنـــهایـــی هــــای زنـــدگـــــی

پست ویژه شب قدر
((چند ساعت دیگر در شهر کوفه...))
روایت شده که در شب شهادت، آن حضرت بیدار بوده و بسیار بیرون می رفت و به آسمان نظر می افکند و می فرمود:«به خدا قسم که دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده؛ این آن شبی است که به من وعدۀ شهادت داده اند».پس زمانی
 که فجر طلوع کرد ابن نبّاح، مؤذن آن حضرت، بیرون آمد و ندای نماز سر داد. حضرت به قصد مسجد برخاست. وقتی به صحن خانه آمد، مرغابیانی که در خانه بودند بر خلاف عادتشان مقابل آن حضرت می آمدند و پر می زدند و فریاد و صیحه می کردند. اهل خانه خواستند که آنها را دور کنند اما حضرت فرمود:«ایشان را به حال خود واگذارید، همانا ایشان نوحه گرانند».

«...اُم کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد سر داد و امام حسن(ع) از پشت سر پدر بیرون رفت، وقتی به آن حضرت رسید عرض کرد: می خواهم همراه شما باشم. حضرت فرمود:«تو را به حقی که من بر گردن تو دارم سوگند می دهم، برگردی».امام حسن(ع) به خانه برگشت و با اُم کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و گفتار پدر بزرگوارشان می گریستند... حضرت به صحن مسجد آمد و گفت:«الصَّلوه، الصَّلوه»و خفتگان را برای نماز از خواب بیدار کرد. ابن ملجم در تمام آن شب بیدار بود و دربارۀ کار بزرگی که قصد انجامش را داشت فکر می کرد. در این هنگام که امیرالمؤمنین(ع) خفتگان را برای نماز بیدار می کرد، او نیز در میان خفتگان بود و شمشیر مسموم خود را زیر جامه پنهان کرده بود. وقتی امیرالمؤمنین(ع) به او رسید، فرمود:«برای نماز برخیز...».آنگاه فرمود:«قصدی در دل داری که نزدیک است به سبب آن آسمانها فرو ریزد و زمین چاک و کوهسارها سرنگون شود، و اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه چه داری».حضرت از در وارد شد و به محراب رفت و به نماز ایستاد... وقتی امیرالمؤمنین(ع) در رکعت اول سر از سجده برداشت...ابن ملجم آمد و تا جایی که توان داشت، شمشیر خود را حرکت داد... و بر فرق آن حضرت فرود آورد و از قضا ضربه او درست در همان جای زخم عمروبن عبدود خورد و تا سجده گاه حضرت را شکافت. آن حضرت در این هنگام گفتند:«بسم اللّه و باللّه و علی ملَّت رسول اللّه، فُزتُ وَ رَبِّ الکعبه». سپس مقداری از خاک محراب را برداشت و بر زخم سر نهاد و این آیه را تلاوت نمود:«مِنها خَلَقناکُم و فیها نُعیدکُم و منها نُخرِجکُم تارهً اُخری...شما را از زمین خلق کردیم و به زمین باز می گردانیم و باردیگر از زمین خارج می گردانیم».جبرئیل بین زمین و آسمان فریاد زد:«تَهدَّمَت واللّه ارکان الهُدی وَانطَمَسَت اَعلامُ التُّقی وَانضَمَتِ العُروَه الوُثقی. قُتِلَ ابن عمّ المُصطفی، قُتِلَ علی المُرتَضی، قَتَلَهُ اَشقیَ الاشقیاء».امیرالمؤمنین(ع) پس از ضربت خوردن به فرزندانش فرمود:«...در این شب ها خواب دیدم رسول خدا(ص)با آستین خود غبار از چهره ام پاک فرمود و گفت: «علی، آنچه بر تو بود به جای آوردی». این خواب دلالت دارد که نقاب جسم را از پیش روی جانم برخواهند داشت».سپس نگاهش به حسین(ع) افتاد و فرمود:«ای حسین، تو شهید این امّت هستی، بر تو باد به تقوا و صبر بر بلای الهی»

یا علی گره از زندگی همه به حق همین شب عزیز وا کن....


[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ مسافری تنها ]

[ دلنوشته() ]